رضا قليخان هدايت
1021
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نادر افتد كه يكى دل به وصالت ندهد * يا كسى در بلد كفر مسلمان ماند تا سر زلف پريشان تو محبوب منست * روزگارم به سر زلف پريشان ماند تو كه چون برق بخندى چه غمت باشد از انك * من چنان زار بگريم كه به باران ماند هركه با صورت و بالاى تواش انسى نيست * حيوانيست كه بالاش به انسان ماند ايضا شرط است جفا كشيدن از يار * خمر است و خمار و گلبن و خار من معتقدم كه هرچه گويى * شيرين بود از لب شكربار پيش دگرى نمىتوان رفت * از تو به تو آمدم به زنهار عيبت نكنم اگر بخندى * بر من چه بگريم از غمت زار شك نيست كه بوستان بخندد * هرگه كه بگريد ابر آزار تو مىروى و خبر ندارى * و اندر عقبت قلوب و ابصار گر پيش تو نوبتى بميرم * هيچم نبود گزند و تيمار جز حسرت اينكه زنده گردم * تا پيش بميرمت دگربار گفتم كه به گوشهاى چو سنگى * بنشينم و روى دل به ديوار دانم كه ميسرم نگردد * تو سنگ درآورى به گفتار سعدى نرود به سختى از پيش * با بند كجا رود گرفتار ايضا هركه بىدوست مىبرد خوابش * همچنان صبر هست پايانش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت * كه ز سر برگذشت سيلابش